توضیحات
دانلود رمان انیس دل از صدیقه بهروان فر

دانلود رمان انیس دل از صدیقه بهروان فر :سلام مهناز خانم، خیلی خوش اومدین، بفرمایین!
– پس تو هم من رو میشناسی؟!
نه نگاهش دوستانه بود و نه لحنش. بیشتر به کسی میماند که روی دشمنش شمشیر میکشد.
– بله، چند بار دیدمتون.
– مرتضی از رابطهمون هم گفته برات؟
– اگه منظورتون محرمیتیه که بینتون بود، بله، باخبرم
.
نیشخندش قرار بود تا دل انیس را بسوزاند اما دلگرمیهایی که مرتضی به او داده بود، جایی برای نگرانی نمیگذاشت.
– پس حتما گفته عاشق من بوده؟
لبخندش غیر ارادی است. دخترک زیادی زور میزند برای مهم نشان دادن خودش.
– خودتون دارین میگین بوده، پس حرفی نمیمونه!
مهناز نگاه از بالا به پایین او انداخت. انگار تازه فهمیده بود تفاوت قدشان، خودش یک امتیاز مثبت برای اوست.
– مطمئنم یه کاسهای زیر نیم کاسهتونه وگرنه محاله مرتضی دختری مثل تو رو به عنوان زنش انتخاب کنه.
«زنش» را جوری بر زبان آورد که انکار بدترین فحش دنیاست. انیس نیم نگاهی به ساختمان انداخت. نگران برخورد الهام بعد از دیدن حال و روز پسرش بود ولی دلیل نمیشد که جواب این دختر از خود متکبر را ندهد.
– اسم تو شناسنامهمون چیز دیگهای میگه عزیزم!
***
– پمادتون کجاست؟
چشمانش گرد شد. انیس که جدی نمیگفت؟! فورا سر جایش نشست.
– واسه چی؟!
– مگه نیومدین که پماد بزنم براتون؟
با دست به کمد اشاره کرد و گفت:
_ داروهام همه تو کمده.
انیس که سر تکان داد و به طرف کمد رفت مرتضی دست به پایین رکابیاش گرفت و با یک حرکت آن را از تنش بیرون کشید. نگاهش به انیس نبود اما برگشتن و جا خوردن او را حس کرد.
لبخندش را خورد و روی تشک به شکم دراز کشید.
انتظارش طولانی نشد. نشستن انیس را کنار تشک حس کرد. «وای» بلندی که گفت را هم شنید.
– الهی بمیرم. چیکار کردن باهات؟ چرا تو این چند روز گذشته نگفتی خودم برات پماد بزنم؟ خیلی درد داره؟!
جای لگدهای بهرام را ندیده بود اما پزشکی که مسئول معاینهاش بود، گفته بود زیادی کبود و متورم است. حتی گفته بود خوش شانس بوده که ضربه، آسیب بدی به کلیهاش وارد نکرده است.
– زیاد نه!
انیس چشم در حدقه چرخاند و در پماد را باز کرد.
کمی از پماد را کف دستش خالی کرد و حین به هم کشیدن کف دو دستش گفت:
– هر وقت درد داشتین، بگین تا آرومتر بزنم.
گفت و کف دو دستش را روی پشت مرتضی گذاشت. نفس در سینهاش حبس شد.
چشمانش داشت گرم میشد که صدای نازک و زیبای انیس در گوشش پیچید.
– میشه بچرخید تا شکمتون رو هم بزنم؟
چرخید و به پشت خوابید. لب انیس زیر دندانش رفت اما هیچ نگفت. شکمش را دیده بود. پارگیهای پوستش را هم، حق میداد به او که جا بخورد. مرتضی زیادی پوست کلفت بود.
دخترک به سختی داشت با ریزش اشکهایش مقابله میکرد. دستان انیس دوباره روی تن او به گردش در آمد. حسش دیگر به خوبی قبل نبود، نه وقتی که قطره اشکی از گوشهی پلک انیس گریخت و راه گونهاش را در پیش گرفت. بعد از آن دیگر انیس کنترلی روی آنها نداشت. یکی پس از دیگری شره میکردند و از زیر چانهاش روی سینهی او میریختند.
انیس که خم شد و بوسهای روی زخم بزرگ سینهای گذاشت، مرتضی هم به خود آمد. دستانش را بالاخره به حرکت در آورد. آنها را دور تن دخترک حلقه کرد و به پهلو چرخید.
دست خودش نبود که در آن لحظه به جای لرزش قلبش، تمام هورمونهای مردانهاش قیام کرده بودند. بی آنکه بخواهد، مغزش رفته بود پی محاسبهی اختلاف جثهشان و اینکه آیا انیس تحمل او را دارد؟!
– تو قدت یه متر میشه؟!
سوالش هم ناخودآگاه از دهانش بیرون آمد. نه قصد پرسیدنش را داشت و نه خیال رنجاندن انیس را ولی زبانش را نمیتوانست کنترل کند. انیس که از او فاصله گرفت و با چشمان گرد شدهاش به او نگاه کرد، با خنده گفت:
– به خدا منظوری نداشتم. یه دفعهای اومد رو زبونم!
– ممنون که اینقدر بیاحساسی!
– خواهش میکنم، قابلت رو نداره!
گفت و لبانش را به طرز مسخرهای به دو طرف کشید. جوری که تمام دندانهایش در معرض دید انیس بود.
– تا حالا کسی بهت گفته خیلی پررویی؟!
– آره خیلیا، تازه زیرم دارم. این رو تا حالا نه کسی دیده، نه گفته! اگه بخوای میتونی اولین نفر باشی….
مطالعه بیشتر:دانلود رمان عمو زاده از مهدخت مرادی




























