توضیحات
دانلود رمان تنهایی ماهتینار از رهایش

دانلود رمان تنهایی ماهتینار از رهایش :«رمان تنهایی ماهتینار» داستان زندگی خانوادهای پر از چالش و حاشیه را روایت میکند؛ بیشتر ماجراها از نگاه مهرجو، مردی وکیل و کمی دردسرساز، دنبال میشود. در طول داستان همراه او میشویم تا هم با پیچیدگیهای خانوادگیاش آشنا شویم و هم گذشتهای را بشناسیم که سایهاش هنوز بر امروز و آیندهاش سنگینی میکند. گاهی هم به پروندههای کاری و ماجراهای شغلیاش سر میزنیم و سرانجام به زندگی شخصی او میرسیم.
مقداری از متن رمان تنهایی ماهتینار:
تعمداً گفته بود تا به مهرجو بفهماند آدرس خانه را دارد و وقتی مهرجو نگاهش کرد، با لبخند ابرو بالا انداخت و چشمکی هم به لبخند مهتاب زد. «مگه تو میدونی کجاست؟» مهرداد پرسید و مهتاب را به خنده انداخت. منیره حینی که ظرف خورش را بهسمت بشقاب مهتاب هل میداد گفت: «آره. علم غیب داره پسرم.» مهرجو تکخندهای کرد. کمی به سکوت گذشت، سپس آنچه جویا گفت مهتاب را متحیر کرد. «منجی هفته دیگه ایرانه. داره میاد تو رو ببینه.» چشم درچشم مهتاب گفت و به بهت دختر لبخند زد.
«فقط از من میشنوی، به داداش بزرگه زیاد رو نده.» و با تکان سر به مهرجو اشاره کرد. کلکل دو پسر شروع شده بود وقتی مهتاب به برادر بزرگش، به دیدار با او فکر میکرد و همزمان درگیر چندین و چند حس متناقض و مختلف بود . مهتاب مبل کناری مبلی که عمویش روی آن نشسته بود را برای نشستن انتخاب کرده بود و عاقله مرد داشت به آرامی با او صحبت میکرد و از آیندهای میگفت که میشد برخلاف گذشته تلخ نباشد. «هرچی تا همینجا باخت دادیو میتونی جبران کنی.
درسته عمر رفته دیگه برنمیگرده، اما دلیل نمیشه باقی عمرتم به باد بره یا تو سختی بگذره. به تو به چشم دختر نداشتم نگاه میکنم که الآن اینجایی یا دنبال تأمین یه رفاه نسبی واستم و این هیچ ربطی به خواسته ی مهرجو نداره و دلم میخواد باور کنی. رابطه ی خونی یا قولی که به مادرت دادم یا اون چیزی که فکر میکنم تو رابطهم با بهرام کم گذاشتمم ندید بگیریم، مهرت به دلمه و دلم نمیخواد بیشتر از این باخت بدی، مهتاب.»
مهتاب نگاه در چهره ی عمویش میچرخاند و از اینکه با بهرام شباهت زیادی نداشت خدا را شکر میکرد، هرچه چهره ی مهرداد شبیه پدرش بود، بهرام به مادرش رفته بود. «من همیشه به پسرام، خصوصاً به جویا گفتهم و میگم آدم باید از فرصتایی که جلو پاش قرار میگیره بی رودروایسی استفاده کنه تا مدیون خودش نشه. یه جاهایی آدم زورش به یه چیزایی نمیرسه و نمیشه انکار کرد اینو. چیز بدی هم نیست.
کمک میخواد، از پیشنهاد کمک بقیه استفاده میکنه، چه عیبی داره؟ خود من از صفر شروع کردم، هرکی هم فکر کردم ذرهای میتونه تو این مسیر کمکم کنه، ازش کمک خواستم. حالا بعدها خدا رو شکر فرصت پیش اومد، جبران کردم، اما اون وقتی که داشتم درخواستی میکردم ازشون، به بعدش فکر نمیکردم که میتونم جبران کنم یا نه. اون لحظه فقط تو این فکر بودم چهریختی گلیممو از آب بکشم بیرون. تو ماشالا دختر عاقلی هستی، سردوگرم روزگار رو چشیدی، میتونی تشخیص بدی کی قصدش خیره، کی شر.
دو تا بالاوپایین میکنی، خوب میسنجیش، نهایت دیدی طرف قصدش خیر نیست، دست رد میکوبی تخت سینهش. زیر منت و ِدین و این چیزا رفتنم تو موقعیت یکی مثل تو اصلاً اصلاً اهمیتی نداره. متوجهی چی میگم؟ ذرهای پی بردی اونی که دست کمک به سمتت دراز کرده قصد سوءاستفاده ازتو نداره، بچسب بهش دخترجون. حالا اگه پسفردا بیشعوری کرد و منتی گذاشت، حوالهش کن به یه ورت و دورشو خط بکش.» همان لحظه مهرجو از انتهای راهرو پا به سالن گذاشت.
مهرداد نگاهی به او انداخت و رو به مهتاب پسرش را نشان داد: «مثلاً دست این پسره اگه اومد سمتت، صددرصد قلمش کن! اینیکی قطعاً قصد سوءاستفاده داره. مهرجو لبخند به لب نشاند. درون اتاقش داشت با فرهاد درمورد آنچه نصیر گفته بود صحبت میکرد و حال درونی اش منقلب بود، اما تلاش داشت آن را در حضور مهتاب بروز ندهد.
«پا نبود اونی که قلم میکردن؟» مهرداد حین برخاستن گفت: «نچ. هر استخونیو میشه قلم کرد.» و پیش از رفتن بهطرف اتاقخواب رو به پسرش گفت: «درخواست وام اسدیو که گفتی، تو جلسه هیئت مدیره ی ساختمون مطرحش کردم. نجفی قراره پیگیرش باشه. فقط حواست باشه پولمول بهش قرض ندی...
مطالعه بیشتر:دانلود رمان جا مانده از مریم بوذری


























