توضیحات

دانلود رمان جنون داشتنت از زهرا اسماعیل زاده :عمارت ارباب بر اثر یه اتفاق آتش میگیره و خاکستر میشه. اما توی دل این آتشسوزی، یه راز بزرگ قایم شده که زندگیشون رو زیر و رو میکنه. یه سری آدم جدید وارد زندگیشون میشن که فقط یه هدف دارن: جدایی! راز چیه؟ و آیا عشقشون هنوز شعلهور میمونه؟
مقداری از متن رمان جنون داشتنت:
امروز هم به خوبی و در کنار ساشا بودن گذشت و من از اینکه کنارش بودم هیجان داشتم. روزها تندتند میگذشت و من هر روز میرفتم و به مانلی سر میزدم. شکمش برآمده شده بود. ساشا ماشین برام خریده بود که اگه نبود، فکر نمیکردم راحت بتونم پیش مانلی برم. چون بیشتر وقتها شرکت بود، سوین رو بیرون میبردم تا حوصلهاش سر نره. نمیخواستم این نیش و کنایههای خانوم بزرگ و فروغ خانوم همراه همتا رو ببینه. داشتم به طبقه بالا میرفتم که صدای خانوم بزرگ اومد: — هی دختر؟ به سمتش برگشتم و گفتم:
— بله؟ — بیا اینجا! چون روی مبل نشسته بود، رفتم سمتش، ولی اونجا ننشستم. فقط ایستادم و منتظر بهش چشم دوختم که گفت: — اتاق من، فروغ خانوم و همتا به هم ریخته شده، برو تمیز کن! متعجب بهش خیره شدم که نیشخندی زد و ادامه داد: — کارت که تموم شد، برو آشپزخونه و همه چیز رو آماده کن. — اما… — رو حرف من حرف نزن. هر کاری که گفتم رو انجام میدی! مکث کرد و ادامه داد: — فهمیدی؟ — آخه من چرا باید این کارها رو انجام بدم؟ پوزخندی زد و گفت:
— نمیخوای از ساشا جدا بشی، این رو که میدونی؟ خیلی راحت میتونم کاری کنم ساشا خودش تو رو از اینجا پرت کنه بیرون. بغضم گرفت. من نمیخواستم ازش جدا بشم. ساشا مرد زندگیم بود و من نمیخواستم ازش دور بشم. ناچار سر تکون دادم و رفتم تا اتاقها رو تمیز کنم. وقتی سهتا اتاق و چندتا اتاق دیگه که خانوم بزرگ گفت رو تمیز کردم، تمام اتاقها جوری به هم ریخته بود انگار بمب منفجر شده بود! ولی به زور هم شده مرتب و تمیز کردم. هوا داشت تاریک میشد. با خستگی خواستم برم سمت اتاق تا یه کم استراحت کنم که صدای خانوم بزرگ متوقفم کرد.
— با توئم دختر. — بله؟ — برو شام رو آماده کن! سر تکون دادم. بغض داشتم از اینکه داشت تحقیرم میکرد. ساشا هنوز برنگشته بود و شرکت بود. رفتم تو آشپزخونه. آناشید خدمتکار اینجا به سمتم برگشت و گفت: — چیزی لازم دارین خانوم کوچیک؟ — نه، فقط میخوام تو شام درست کردن کمکم کنی. — ببخشید میپرسم، اما همتا خانوم گفتن؟ — خانوم بزرگ گفته. چشم هاش رنگ غم گرفت و گفت: — چرا به ارباب نمیگین که اینا اذیتتون میکنن؟ بهش نزدیک شدم و با خستگی و خوابآلودگی گفتم:— نمیخوام ساشا از این موضوع بویی ببره و بهخاطر من با مادرش در بیافته.
لبخند بیجونی زد و گفت: — شما خیلی تحمل دارید! لبخندی زدم و گفتم: — میشه این موضوع رو به ساشا نگی؟ — چشم. لبخند کمجونی زدم و به شام درست کردن شروع کردم. غرق درست کردن شام بودم که صدای خدمتکار دیگهای رو شنیدم که گفت: — خوش اومدین ارباب. هی کشیدم و رو به آناشید گفتم: — وای ساشا اومد. بهم خیره شد. خواست چیزی بگه که تند از آشپزخونه بیرون رفتم و خوردم به یه نفر. دستهاش دور کمرم حلقه شد.سرم رو بالا بردم که دیدم ساشاست. بهم خیره شد و گفت: — تو آشپزخونه چیکار میکردی؟ مِنمِن کردم و گفتم:
— همینجوری اونجا بودم، حوصلهم سر رفته بود. — چرا رنگت پریده؟ دست و پام رو گم کردم و لب زدم: — من؟ رنگم؟ نه چیزی نیست. — داری دروغ میگی. خودم رو عقب کشیدم، اخم کردم و گفتم: — چیزی نیست. چیزی نگفت. من رو سمت خودش کشید و گونهم رو بین دندونهاش برد و گاز گرفت. «آخی» گفتم که گفت: — اخمت هم قشنگه. — داری لوسم میکنیها! — لوس شو واسم! حیرتزده لب زدم: — اینجا؟ — آره. هولش دادم و گفتم: — نچ. خندید و رفت طبقه بالا تا لباس عوض کنه. موقع شام وقتی همه نشسته بودیم، ساشا قاشق پر از مخلفات رو برد تو دهنش و مزه کرد و بهم خیره شد...
رمان های پیشنهادی:دانلود رمان شاه صنم از شیرین نور نژاد

























