فایل تو فایل
فروشگاه فایل تو فایل
پست های ویژه

تومان35.000

توضیحات

دانلود رمان نیرنج از فرشته تات شهدوست

دانلود رمان نیرنج از فرشته تات شهدوست :تهمتی نابجا، جوانشیر را سال‌ها پیش در میانۀ طوفان کینه رها کرد و از دل آن آشوب، اهریمن متولد شد. مردی با تبار مازندرانی که گام به گام به ستون اصلی و نیرومندترین فرد خاندان بزرگ‌نیا تبدیل شد. اکنون، پس از سال‌ها انتظار، زمان بازگشت و طلب خون برای رفتگانش فرارسیده است.

این رویارویی سرنوشت‌ساز، با خشم انتقام آغاز گردید و به پهنه‌ای از نبرد کشیده شد… و در سوی دیگر میدان، گُل ایستاده است؛ دختری رشید که به خاطر سوگندی، تقدیرش به زندگی پرمخاطرۀ این مرد گره خورده و خود را ناگهان در کانون توطئه‌ی سیاه اهریمن می‌یابد. اما با گشوده شدن بزرگ‌ترین راز خاندان بزرگ‌نیا، تار و پود دروغ از هم می‌گسلد و گُل در شرف کشف این حقیقت هولناک است که جوانشیر همان…!

مقداری از متن رمان نیرنج:

دختره‌ی بی کس و کارو به جای بیمارستان، آوردیش خونه‌ی خودت تا راحت با هم هر گندی می‌خواین بزنید، آره؟ فکر کردی با دسته‌ی کورا طرفی؟ منو چی فرض کردی کیارش؟ کیارش تا گردن سرخ شده بود. او که می‌دانست بیتا عمداً دنبال بهانه است تا جنجال به پا کند، بی‌طاقت و عصبی به درگاه آشپزخانه اشاره کرد و فریاد زد: -گمشو برو تو اتاقت… یالا! بیتا که درصدد این بود او را به هر طریقی ناراحت کند، پوزخند طعنه آمیزی زد و گفت: -عمداً آوردیش تا ببینی حسودیم می‌شه یا نه…

از طعنه‌ی او، کیارش یکه خورد! بیتا بی‌آنکه کنترلی روی رفتارش داشته باشد، توهین می‌کرد و فریاد می‌زد: -من به خاطر تو حتی حاضر نیستم انگشتمم تکون بدم، چه برسه بخوام به این دختره‌ی هرجایی حسودی کنم. برو هر غلطی دلت خواست بکن… عین خیالمم نیست با کدوم کثافتی می‌پری… کیارش دست گره کرده‌اش را بالا برد و میان حرف او از ته دل نعره زد: -ببند دهنتـــــو بیتا، ببند دهنتــــــــو لعنتی… اما بیتا منطقش را کشته و بی‌قیدتر از این حرف‌ها بود:

-بزن… مگه مرد نیستی؟… بزن اگه جرئت داری… د بــــــزن! کیارش با انزجار نگاهش را از روی او برداشت و با زمزمه‌ای گُم به صورت خود دست کشید. می‌دانست بیتا چه از جانش می‌خواهد. یک درگیری ساختگی، بعد هم شکایت و دادگاهی که قطعا رأی آن پروسه‌ی طلاق را جلو می‌انداخت. کیارش کم آورده بود. خسته شده بود. چنگی به موهای خودش زد و نالید: -خدایا من با این زن چه کار کنم؟ درمانده و عصبی به پایه‌ی میز خیره شد.

بیتا جنون داشت. رفتارش بیمارگونه و مصروع بود. در نگاه غضبنا ک کیارش، پوزخند زد و سرش را بالا انداخت: -چشماش سبزه! تو هم که عاشق رنگ سبزی. -بس کن بیتا، تو رو به خدا قسم میدم تمومش کن. زن با نفرت دندان‌هایش را روی هم فشار داد و بی‌توجه به نگاه فرومانده‌ی کیارش، تشر زد: -ناخوشی‌ای که من ریختم تو حلقومت، با هیچ عسلی شیرین نمی‌شه… موندم چرا از پا در نمی‌‌آی! کیارش سرش را میان هر دو دست گرفته بود و فشار می‌داد.

دوست داشت جمجمه‌اش را بترکاند. نفسش بند سینه بود و بیتا بی‌رحمانه، با لذتی جنون آمیز به جان بی‌رمق او نیشتر می‌زد: -وقتی بهت گفتم قبل از تو عاشق مرتضی بودم دیوونه شدی. چه حسی داشتی وقتی فهمیدی که… -بســـــــه بیتا، بســـــه… بسه لعنتی، دهنتو ببند… -آره، داد بزن… درد بکش… ولی من میگم… واقعیت همینه. می‌دونی چرا از بعد اون شب دیگه نذاشتم بهم نزدیک بشی؟ چون ازت متنفر بودم. هنوزم هستم.

این حرفا درد دارن، مگه نه؟ درد داره بفهمی بدون عشق زندگی کردن چه عذابی بهت میده. -بیتا به خداوند ی خدا اگه همین الان صداتو نبری… هم تو رو می‌ُکشم، هم خودمو! چنان عربدهای کشیده بود که اَفسون یک دیوار آن‌طرف‌تر از ترس به خود لرزید! بیتا جیغ زد: -بکش… پس چرا معطلی؟ چاقو رو بردار و فرو کن تو قلبم بذار راحت شم… -د ببند لامصبو! فک بیتا را با سرعتی دیوانه‌وار میان پنجه‌های یک دست گرفت و محکم فشار داد تا دهانش بسته شود.

نگاه به خون نشسته‌اش، قدرت و خشم و تغیرش، بیتا را ترسانده بود. هر دو با انزجار مقابل هم ایستاده بودند. -می‌خوام هر چه زودتر از دستت راحت شم کیارش. می‌خوام از این زندان لعنتی بزنم بیرون. نفس بکشم. آزاد باشم… بدون تو! از لحن پرکراهت و خواری او، کیارش تعجب نکرد. سال‌هاست که به این روی بیتا عادت دارد، اما این حجم از اهانت نمک نشناسی را هم برنمی‌تابد. -از این لحظه به بعد، دیگه نه من تو رو می شناسم، نه تو منو…این یه ذره حرمتی هم که بینمون باقی مونده بود، تموم شد. طلاقت میدم…

آزادی هر گوری که خواستی بری. بیتا که لبخند زد، دل کیارش برای هزارمین بار شکست! -اگه یه کار درست تو عمرت کرده باشی، همینه. فقط امیدوارم کارهای طلاقمون خیلی طول نکشه. کمی بعد، زیر سنگینی نگاه سر د کیارش، زیپ چمدان را بست و مانتو را روی همان لباس‌هایش پوشید. برای رفتن عجله داشت و این شتاب زدگی او برای رهایی، باعث می‌شد کیارش به شدت نسبت به خود، حس بدی پیدا کند. تأسف می‌خورد به حال خودش و آن همه توجهی که بی‌منت به پای این زن ریخته بود تا در نهایت اینگونه تحقیرش کند. در که بسته شد، کیارش ….

 

رمان های پیشنهادی:دانلود رمان سراب من از فرناز احمدلی

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    رمان نیرنج
  • ژانر
    عاشقانه_فانتزی
  • نویسنده
    فرشته تات شهدوست
  • ویراستار
    سایت فایل تو فایل
  • صفحات
    1225
  • حجم
    6.8
  • 150 روز پيش
  • admin
  • 195 بازدید
  • تومان35.000
  • 0 کامنت
کامنت ها

ورود کاربران

  • adminسلام لطفا به شماره پشتیبانی سایت در روبیکا پیام بدین و رمان دریافت کنید...
  • adminسلام لطفا به شماره پشتیبانی سایت در روبیکا پیام بدین و رمان دریافت کنید...
  • adminسلام لطفا به شماره پشتیبانی سایت در روبیکا پیام بدین و رمان دریافت کنید...
  • Noorمن خوندم این رمانو خیلی خفنه، خیلی جاها دلت میخواد گریه کنی و.. درکل رمان خیلی خ...
  • نرگسخوب...
  • اوینخوب...
  • فافاخیلی رمان خوبی هست اگه میشه پیداف این رمان برام بفرستید...
  • adminسلام لطفا به پشتیبانی پیام بدین...
  • طاهرههموز نخوندم...
  • ناشناسبه نظرم یکی از پیچیده ترین ها و قشنگ ترین ها بود من دوست داشتم 😍😍😍...
اینماد
درباره سایت
راه های ارتباطی ما شماره تماس 09922251924 شماره ی تلگرام*واتساپ*روبیکا*ایتا 09922251924
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " فایل تو فایل " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.