توضیحات
رمان از لیلیث به آقای ابلیس از مهرسا

رمان از لیلیث به آقای ابلیس از مهرسا :موضوع اصلی رمان از لیلیث به آقای ابلیس قصهی مردی است که از گذشتهی خودش فرار کرده اما بعد از گذشتِ چند سال، ناچار به قبول سرپرستیِ بچههایی میشه که گذشته رو بار دیگه به یادش میآرن…
رمان از لیلیث به آقای ابلیس به قلم مهسا حسینی در سال ۱۴۰۲ از اپلیکیشن باغ استور منتشر شده است.
مقدمه رمان از لیلیث به آقای ابلیس :
در کتابِ تلمود که از آن به عنوانِ توراتِ شفاهی یاد میکنند، آمده است که اولین همسرِ آدم زنی به نامِ لیلیث بود. خداوند بعد از آفرینش آدم جفتِ او، لیلیث را هم از خاک آفریده بود تا به همسریِ آدم و تحتِ اطاعتِ او در بیاید.
لیلیث که خود را همچون آدم از خاک و آفرینش خود را با او برابر میدانست، حاضر به اطاعت از آدم نبود. بعد از مدتی برای رهایی از اطاعتِ آدم، اقدام به فرار از بهشت کرده و سمتِ دریای سرخ که اقامتگاه شیاطین بود، رفت.
آنجا با ابلیس روبهرو شد و چون عنصرِ وجودیِ ابلیس از آتش بود و او را برتر از خود میدانست حاضر به پیروی و اطاعت از او شد.بعد از فرارِ لیلیث از بهشت، خداوند تصمیم گرفت جفتِ دیگری برای آدم بیافریند. اما این بار مستقیم از خاک بهره نبرد. بلکه از دندههای چپِ آدم حوا را آفرید. حوا که عنصرِ وجودیاش را پستتر از آدم دید، حاضر به اطاعت از او شد.
آدم بعد از آفرینش حوا، لیلیث را به دستِ فراموشی سپرد و لیلیث که از این اتفاق راضی نبود، خودش را به شکلِ معشوقهاش ابلیس در آورد و راهیِ بهشت شد.
با فریبِ حوا باعث شد از آن میوهی ممنوع بخورند و از بهشت رانده شوند. از این رو به لیلیث مادرِ شیطان میگویند و او را به عنوانِ همسرِ ابلیس میشناسند.
خلاصه رمان از لیلیث به آقای ابلیس :
افرا عادت کرده که یه آدم نامرئی باشه! سالهاست که کسی صداش رو نمیشنوه و کاراش رو نمیبینه اما درست در بدترین شرایطِ ممکن، مردی که کابوسِ روز و شباشه بالاخره اونو میبینه! دیدنی که پر از دردسره و افرا آرزو میکنه که کاش میشد باز هم نامرئی بشه…
مقداری از متن رمان از لیلیث به آقای ابلیس :
براساسِ اسطوره شناسیِ مسیحیت و یهود، دوزخ پایتختی به اسمِ پدمونیوم دارد، که این پایتخت مخصوصِ فرشتگانِ رانده شده از درگاهِ الهی است. من بر این باورم که دو سال از زندگیام در پایتختِ دوزخ گذشته است!
دوزخِ جاویدِ ستوده! مردی که از شرارت چیزی کم از ابلیس ندارد. قدرتِ سیاهیِ وجودش میتواند خورشید را از آسمان پایین بکشد و همه جا را مملو از تاریکی کند! این مرد مثلِ حفرهای تاریک و سیاه همه را درونِ خودش میکشد و میبلعد! این مرد خودِ ابلیس است!
مقابلِ پنجرهی قدی رو به خیابان ایستادم. نیم نگاهی به ساعتِ بزرگِ دیواری انداختم که لوگوی بزرگِ گروه غذایی کهربا میانِ آن، جا خوش کرده بود. عقربهها کمی مانده به ده را نشان میدادند.
نفس در سینهام حبس و ضربان قلبم تند و دیوانهوار شد. هر چه عقربهها به ساعتِ ۱۰ نزدیکتر میشدند اضطرابم شدت میگرفت. تا به حال نشده بود از عددی انقدر متنفر باشم. قطعا عدد ده نفرتانگیزترین عددِ این روزهای زندگیام بود!
یک چشمم به ساعت و چشمِ دیگرم به راهی بود که همیشه از آن میآمد. همیشه سرِ ساعت، بدونِ ثانیهای تاخیر میرسید. انگار که مثلِ روحی سرگردان احضارش کرده باشند!
دمِ عمیقی گرفتم و نفسم را چند ثانیه نگه داشتم و بعد به آرامی رهایش کردم. همان لحظه ماشینِ مشکیِ آشنایش را دیدم که به ساختمان نزدیک و نزدیکتر میشد...
مطالعه بیشتر:رمان غمزه از sarna azadrahi

























