توضیحات
دانلود رمان اعاده عشق از مهدیه سبف الهی
داستان کوتاه

دانلود رمان اعاده عشق از مهدیه سبف الهی :رمان اعاده عشق به نویسندگی مهدیه سیف الهی، روایتی اجتماعی و درام از زندگی کسانی است که هیچوقت محبتهایشان دیده نمیشود و همیشه کارهایشان پای وظیفه گذاشته میشود. در رمان اعاده عشق به نویسندگی مهدیه سیف الهی، دختر داستان ما هم تمامی لطف هایش به اسم وظیفه شناخته شده و خانوادهاش کاری میکنند او احساس پوچی کند. اما فردی مقابلش قرار میگیرد که… این رمان عاشقانه، چیزی را به یاد همه میآورد که از نظر بقیه بازیچه است. حسی مثل عشق و فداکاری…
مقداری از متن رمان اعاده عشق:
گلبرگهای سرخ رنگ را به آرامی نوازش کرد و سرش را برای بوییدن عطر آنها جلوتر کشید. حقیقتا که امروز گلها عطر و بویی قویتر از دیروز داشتند؛ اصلا زندگی امروز زیباتر از روزهای قبل بود. دوستش زهرا گفته بود که صحبت کردن با او دلش را آرام میکند و بذر امید در دلش میباشد به راستی که درست گفته بود. لبخندهای مهربان و نگاه زیبایش بیشتر از حرفهایش به روی او تاثیر * گذاشته گرچه صحبت کردن با او باری از روی دوشش برداشته بود و خود را همانند پری سبک میدانست.
سرش را عقب کشید و به آرامی نام او را زمزمه کرد ناهید محبی روانشناس بالینی سر بود.انگشتان کشیده اش را به روی لبهی گلدان سفالی کشید و درد سینهاش را به همراه آه بیرون فرستاد. به یاد حال خراب دیشبش افتاد؛ اخمهای دخترش بی محلیهای همسرش نادیده گرفتن های پسرش و… همه و همه که هر روز تکرار میشدند و حال او روز به روز خراب تر از دیروز میشد دل از باغچه ی کوچک اما دلبازش کند و به رسم عادت به سمت آشپزخانه قدم تند کرد.
میان آشپزخانه سرگردان و خسته ایستاد دستی به کمر باریک زنانه اش زد و در افکارش فرو رفت با جرقه زدن نام قورمه سبزی لبخندی زد و به سرعت به سمت یخچال هجوم برد شاید ساعتها درگیر درست کردن غذایی بود که همه ی اهالی خانه عاشقش بودند؛ حتی پسرش صالح که بدغذا بود و هر غذایی باب میلش نبود شعله گاز را کم کرد و قابلمه مسیاش را تنظیم کرد و نفسی عمیق از روی آسودگی کشید.
با خستگی به روی صندلی جای گرفت و فنجان چای که برای خود تدارک دیده بود را جلو کشید و به بخار ناشی از داغی چای خیره شد. ذهنش دوباره کشید شد به ملاقات امروزش با روانشناسش روانشناسی که از دوستیشان فقط چند .گذشت برایش گفت و گفت؛ از نبود عشق در خانه اش از سردی رابطه اش با همسرش از ساعت میک بداخلاقی دخترش از بی محلیهای پسرش و از خودش که خلاً بزرگی در وجودش احساس می کرد…
خلأ عشق… خلاً محبت… خلأ دیده شدن. – مامان؟ خواب موندی؟ الو؟ با صدای بلند دخترش ،ساحل یکهای خورد و ترسیده دستش را روی قلبش گذاشت و با “هین” نسبتاً بلندی به سمتش برگشت با دیدن صورت درهم ساحل و نگاه طلبکار ،صالح ابرویی درهم کشید و :گفت چتونه آخه؟ سکته کردم. صالح بی توجه به حرف او به سمت میز قدم برداشت و گفت….
مطالعه بیشتر:دانلود رمان دلبر مسیح از کیمیا راد


























