توضیحات
دانلود رمان به چشمانت مومن شدم از فاطمه سالاری

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم از فاطمه سالاری :رمان به چشمانت مؤمن شدم به نویسندگی فاطمه سالاری، داستان گروه خوانندگی غیر مجاز با چندین میلیون طرفدار در فضای مجازی است که رهبر و مدیر آن حامی پرتو است. در رمان به چشمانت مؤمن شدم به نویسندگی فاطمه سالاری، حامی به خاطر شکل و شمایلش و شغلی که انتخاب کرده از خانواده و دوستانش طرد میشود. دختری چادری برای ادامه تحصیل از شیراز به تهران میآید و در همسایگی حامی خانه اجاره میکند و همین باعث میشود حامی با او آشنا شود و با عقایدی متفاوت، عاشق هم شوند و… این رمان عاشقانه، داستانی هیجانی دارد و همچنین روایت خوب و داستانی شیرین دارد.
خلاصه رمان به چشمانت مؤمن شدم :
داستان زندگی حامی پرتو، رهبر گروه خوانندگی است که به خاطر شکل و شمایلش همه او را طرد کردهاند. عاشق دختری چادری که در همسایگیاش زندگی میکند میشود و….
مقداری از متن رمان به چشمانت مؤمن شدم :
هنوز اوایل مهر ماه بود، هنوز هوا آنچنان سرد نشده بود. سوار ماشین شدم از پارک در اومدم یکی از آهنگهای خودم رو پلی کردم بعد با تمام قدرت پام رو روی گاز فشردم ماشین تقریبا پرواز میکرد خوب نبودم ولی نه اونقدری که متوجه کارهایی که می کنم نباشم می دونستم اگه بیشتر اونجا میموندم مثل دفعه قبل گندی میزدم اون موقع دوباره با آبروی حرفهایم بازی میشد به آپارتمانم رسیدم بعد از بردن ماشین توی پارکینگ سوار آسانسور شدم توی آیینه آسانسور به خودم نگاه کردم
اوه چقدر چشمهام قرمز شده بعد از ایستادن آسانسور به طرف خونه رفتم خودم رو روی کاناپه سفید و مشکی جلوی تلویزیون انداختم سرم رو ماساژ دادم تا دردش کمتر بشه ولی بی فایده بود. چند تا نفس عمیق کشیدم آروم باش ،ترنج، تو باید تحمل کنی برای رسیدن به آرزوهات باید تحمل کنی یادت رفته چقدر سختی کشیدی؟ چقدر نذر و نیاز کردی تا حاج بابا اجازه بده، تنها بیایی شهر غریب درس بخونی؟ پس این لوس بازیا رو بذار کنار و محکم باش. در بالکن رو باز کردم هوای آزاد حالم رو بهتر کرد.
دستی به گلهای شمعدونی عزیزم کشیدم فکرم پرواز کرد به روزی که جواب کنکور اومده بود. من از اینکه دانشگاه تهران قبول شده بودم؛ از خوشحالی سر از پا نمی شناختم ولی اخمهای حاج بابا میگفت زیاد خوشحال نباش انگار یکی با سوزن کل بادم رو خالی کرد نگران به مامان نگاه کردم مثل همیشه با باز و بسته کردن چشمهاش بهم آرامش داد. بعد با حرکت سر بهم اشاره کرد به اتاقم برم تا تنها با حاج بابا صحبت کنه بدون چون و چرا قبول ،کردم به در اتاقم رسیدم.
قبل از اینکه پا به داخل اتاق بذارم از گوشه چشم ،دیدم مامان با شربت بهار نارنج معروفش به طرف حاج بابا رفت. به اتاق رفتم و در رو بستم با دلهره و استرس روی تختم نشستم به عادت همیشگی مواقعی که استرس دارم با پام روی زمین ضربه میزدم چشمهام رو بستم و توی دلم گفتم خدا جون مثل همیشه خودت کمکم کن اگه حاج بابا قبول نکنه من برم ،تهران یکسال از همکلاسیهام عقب می مونم و باید دوباره درس بخونم با این فکرها استرسم بیشتر شد
و ضربان قلبم بالا رفت نمیدونم چقدر توی فکر بودم که مامان برای نهار صدام زد قرار شد زمان ثبت نام با حاج بابا بریم یه خوابگاه خوب پیدا کنیم اون روزا این قدر خوشحال بودم که هر شب خواب دانشگاه رو می دیدم اما چند روز قبل از اینکه ما برای ثبت نام به تهران بریم برامون مهمون اومد یکی از دوستان حاج بابا با همسرش ایشون وقتی فهمید دانشگاه تهران قبول شدم گفت که چند سال پیش تهران به آپارتمان برای پسرش که دانشگاه میرفته ،خریده الان اون آپارتمان خالیه من میتونم به جای خوابگاه از اون استفاده کنم
اما حاج بابا قبول نکرد گفت یه دختر تنها نمیتونه توی آپارتمان زندگی کنه خوابگاه بهتره. اما باز مامان که رضایت رو از چشمهای من خونده بود به دادم رسید. کلی با حاج بابا صحبت کرد تا حاج بابا راضی شد یادمه وقتی اومدیم تهران و آپارتمان رو دیدم از خوشحالی دلم می خواست جیغ بزنم یه آپارتمان با تمام امکانات ولی مامان گفت کمی وسیله می خواد تا کامل بشه همون روز با خانواده زمانی که همسایه طبقه پایین بودن آشنا شدیم که به حاج بابا قول دادن مثل دخترشون مواظب من باشن...
مطالعه بیشتر:دانلود رمان هم آغوش گناه از مارال

























