توضیحات
رمان بوی وانیل : داستان دختری سربزیر و آروم بنام دیار هست که چند ساله با دختر خاله اش تو شهری دور از خونه و خونواده زندگی میکنه و در شیرینی پزی مشغوله ، اما همه چیز به ورود خونواده پدریش به زندگیش دستخوش تغییر میشه.
قسمتی از رمان بوی وانیال:
سمت پنجره رفتم و بازش کردم و هوای خنک با بوی تند باران را نفس کشیدم… باد بین تارتار موهایم پیچید، دستم را لبه.ی پنجره محکم کردم و آرام سرم را سمت آسمان گرفتم. هوا ایاز بود… سپید و سیاه و اندکی قرمز… در دور دست میشد بین تمام تاریکیهای کوچه پسکوچهها روشناییهای نقطهای را تک و توک دید. لرز کردم، خودم را کمی بیشتر توی لباس خرگوشی تنم جمع کردم و عمیقتر نفس کشیدم… تکیه دادم به پنجره قدی اتاق… امروز هم یکی از روزهای خدا بود و دیروز هم و شاید پریروز هم و من مثل تمام این سالها از فکر کردن به معجزه زندگیام لذت میبردم.
این خانه بوی کاج میداد… گاهی بوی قهوهی تند و تلخ و بیشتر روزها بوی بودن! به کاغذهای روی میز نظری انداختم… به تک تکشان… به استعدادی که تارا میگفت هست و محمد تأیید میکرد، اعتقاد چندانی نداشتم، فقط یک جور پر کردن تنهایی بود که بود…
عمیق بود و با وجود تمام تلاشهایی که این سالها شده بود فقط انگار رویش پر شده بود، آن چاله عمیقتر از این حرفها بود! کش و قوسی آمدم و سمت آشپزخانه رفتم، در بسته اتاقش لبخندی به لبم آورد، کتری برقی را به برق زدم و به کابینت تکیه دادم و آشپزخانه کوچک و آجری را از نظرم گذراندم. تارا تمام آشپزخانه را با وسایل رنگارنگ و لنگه به لنگه پر کرده بود…
دو تا لیوان سرامیکی قرمز و آبی برداشتم و شروع کردم به شمردن… به شماره ده که رسیدم… صبح به خیر سر حالش را شنیدم و چای را توی لیوان.ها ریختم. پاهایم را روی صندلی جمع کردم، زیر ژاکت بلند خاکستری که توی خانه میپوشیدم، موهای بلندم را با مداد بالای سرم پیچیده بودم. به تارا و چشمهای پف کردهاش نگاه کردم..
بیشتر بخوانید


























