توضیحات
رمان سرپناه

رمان سرپناه مهشید بخاطر کینهی برادرش همایون و توسط کسی که به او علاقه داشت و نامزدش بود به دام اعتیاد گرفتار میشود، از آن سو آوید به خاطر اعتیادش باعث مرگ مادر خود شده، به صورت اتفاقی با مهشید آشنا میشود، او در شبی که ویلایش را در اختیار دوستش قرار داده با مهشید که در اتاق او خوابیده است درگیر میشود و …
خلاصه رمان سرپناه
راه میافتم به سمت خانه ای که آدرسش را میدهد و تمام مدت صدای گریهی ریز دخترک مثل مته در سرم فرو میرود کاش که فقط گریه باشد، یکباره شروع میکند به جیغ زدن و فحش دادن و بعد همان گریه ها را از سر میگیرد. نه خودم کت به تن دارم و نه دخترک چیزی روی لباسش پوشیده؛ با این وجود شیشه های ماشین را پایین میدهم تا بوی گندش به مشامم نرسد. از شدت عصبانیت گر گرفته ام و سردم نیست. جلوی خانهی مورد نظر که میرسم ترمز میزنم و در جا پیاده میشوم. دخترک را میبینم که روی صندلی نشسته و درحالی که بازویش را میمالد، نگاهم میکند. در را باز و
اشاره میکنم که پیاده شود. -بیا پایین… همینجاست دیگه؟ کف پایش را روی زمین میگذارد و به کندی پیاده میشود. -کدوم زنگ رو بزنم؟ وقتی چشمم به خیسی روی صندلی ماشین میافتد، دهانم نیمه باز میماند تازه میفهمم چرا خودش را مچاله میکند و دستش را پشت لباسش میبرد. -لعنت بهت. لعنت بهت… داد میزنم و هربار بیشتر سرش را در گردنش فرو میبرد نزدیکش که میشوم، بوی تنش حالم را بد میکند. شامهی قوی ام را عطری که به مچ دستم زده ام نجات میدهد. -میگم کدوم زنگو بزنم؟ کری؟ به خانه ای اشاره میکند و با چانه ای که از ترس یا سرما میلرزد زیر لب
میگوید: تک زنگه. به سمت آیفون برمیگردم و با مشتم به روی زنگ میکوبم. -نیست که… کلید نداری؟ همین که خم میشود تا روی صندلی بنشیند، فریاد میزنم: جواب منو بده. چشمانش را میبندد و مشت دستش را روی پلکش میکشد: کلید ندارم باز زنگ میزنی؟ مشتم درد گرفته و با سرانگشتم زنگ را فشار میدهم و رها نمیکنم: شمارهی رفیقاشو بده. امشب که باید یه قبرستونی برى. بینیاش را پر سر و صدا بالا میکشد و ساعد دستش را زیر بینی اش میگیرد: میترسم برم خونهی رفیقاش. ناامید میشوم و دستم را از روی زنگ برمیدارم اگر تا چند دقیقه دیگر این دختر وبال گردنم باشد ….
مطالعه بیشتر:رمان نقطه کور





























