توضیحات

دانلود رمان عطر هلو از فاطمه طهماسبی :این رمان دربارهی یک رابطهی پنهان است؛ رابطهای میان سروش و هنگامه. هنگامه ناچار میشود مدتی در خانهی خالهاش زندگی کند. اما درست در شبی که میزبانان به مهمانی رفتهاند، حادثهای تلخ رخ میدهد: سروش به او نزدیک میشود، در حالی که خودش نامزد دارد. او هنگامه را وادار میکند به عقد موقت او درآید؛ رابطهای تحمیلی که آغازگر مسیری پر از تنش و رنج است.
مقداری از متن رمان عطر هلو:
تلاشم برای ساختن غذاخوری چهارنفرهای که ممد به دستم سپرده بود ادامه داشت. قرار بود اپوکسی کار کنیم اما سلیقه ی آراستنش را به خودم سپرده بودند. کار زیاد همه چیز را از یادم میبرد اما همینکه مینشستم برای چکه ای استراحت دوباره تمام غم و غصه ها سرازیر میشدند به قلبم. نمیشد که آدم یکشبه همه جیز را فراموش کند، بلاخره زمان میبرد دل کندن از گذشته ها. سنباده را روشن کردم و آرام و با دقت شروع کردم به مرتب کردن اپوکسی.
طرح کندهی درخت زده بودم ولی به سختی… آنقدر آرام آرام چوبها را اره میکردم که ممد میگفت تا دوسال دیگر هم این میز را تحویل مشتری نمیدهم. – خوشگل شده بچه! توم ترشی نخوری یه چیزی میشی! کمی آب رفته بود زیر پوستش. خودش که میگفت دستپخت سرور او را بلاخره به یک مرد قدکوتاه شکمگنده تبدیل خواهد کرد. دستگاه را خاموش کردم و خودم عقب ایستادم.
– واقعا؟ فکر کردم سرزنشم میکنی. چشم هایش دیگر آن بیمهری و بیاحساسی سابق را نداشت. سرور معجزه ی زندگی ممد بود. – نه، واقعا خوبه! نظرت چیه سفارشای اپوکسی رو تو انجام بدی؟ خوشحال شدم که بعد از آنهمه تلاش بلاخره میتوانستم یک کار خاص را انجام دهم نه نظافت و کمک به بقیه ی کارگرها.
– آره، آره حتما! میان صدای دستگاه ها به زحمت صحبت یکدیگر را میشنیدیم اما این حرف ممد از صدها هزار صدایی که در دامنه ی شنیداری انسان بود برای من واضحتر آمد. ذوق کردم، خوشحال شدم از اینکه ممد بلاخره من را قاطی آدم حساب کرده!
– خیلی خب حالا پررو نشو حواست باشه خاکاره نریزه روش گند بزنی به همهچی! بعد کارتم با من بیا ننهم کارت داره! کلا عادتش بود. تا حس میکرد من، حبیب و یا بقیه ی کارگرها رویمان زیاد شده دممان را قیچی میکرد. با ذوق دوباره دستگاه سمباده را روشن کردم که رویه ی میز را آماده کنم برای پالیش شدن و کارهای نهایی اش. از فکر دستپخت ننه ممد دهانم آب افتاده بود و دلم میخواست هرچه زودتر برویم خانهشان.
دلم کوکوسبزی هایش را میخواست و آن خوراک کدوی محشری که فقط به نظر من خودش بلد بود به آن خوشمزگی بپزد. ننهممد جوان بود و تازه شده بود پنجاه و دوسالش. آقایش هم دوسالی میشد فوت کرده و تنهایشان گذاشته بود. برعکس طوری که ممد صدایش میزد اصلا به ننهها نمیخورد. زنی کاملا مدرن و امروزی بود. موهایش را دکلره و رنگ و لایت میکرد، کاشت ناخن انجام میداد و گهگاهی هم بهخاطر پوستش بوتاکس میکرد. در یک خانه و زندگی کاملا سنتی زنی زندگی میکرد که به نظرم مثل ملکه ها بود.
از شلوغی خوشش می آمد و هر وقت غذای خوشمزهای میپخت حتما من و سرور و ممد، حبیب و زنش را جمع میکرد دور خودش.
– دختر تو نمیتونی به خودت برسی؟ چهار روز دیگه بگذره ابروهاتو میدم ممد هکتاری بفروشه! خندیدم، آنقدر این روزها درگیر بودم که حتی وقت نمیکردم شقیقههایم را مرتب کنم.
– چشم آسیهخانم، دفه دیگه که اومدم مرتب میام. سرور و ممد رفته بودند توی اتاق نامزدبازی و من و حبیب و زهراسادات هم نشسته بودیم روبهروی تلویزیون و به سریالی خارجی نگاه میکردیم که هیچکدام نمیدانستیم داستانش چیست.
– خب زهراسادات چهخبر؟ واسه بچه چیکار کردین؟ حبیب کاسه ی تخمه را برداشت و کانال را به ورزش تغییر داد که توی بحث زنانه دخیل نشود.
– فعلا گفتن باید حبیب عمل کنه زیر بار که نمیره هی میگه کار داریم سفارش داریم.
– غلط کرده، من اگه این ممد نبودا دق میکردم، این امید زندگیمه! حتما ادم باید بچه داشته باشه. حبیب از زیر این بحث در میرفت، زهراسادات میگفت از عمل کردن واهمه دارد به خاطر درد زیادش و به نظر من حق داشت نخواهد زجر بکشد...
رمان های پیشنهادی:دانلود رمان بوی نارنگی کامل از آرزو طهماسبی
رمان های پیشنهادی:دانلود رمان ماهت میشم از یاسمن فرحزاد
رمان های پیشنهادی:دانلود رمان مونتیگو از سبا سالاری

























