توضیحات
رمان آوای نیاز تو از کیمیا مهر

رمان آوای نیاز تو از کیمیا مهر :چه پارادوکس مضخرفی، من از دور کیک به دست و ناباور شایدم دلشکسته خیره بودم به صحنه رو به روم
ولی آدمایی که دورم جمع بودن با شادی دست میزدن
و روبه روم مردی بود که کنار ژیلا نشسته بود… مردی که بهم دروغ گفته بود و تمام احساسات من رو به بازی گرفته بود؛
پس اون یه مرد معمولی نبود!
جاوید*
َ_و چه چیزی من و مجبور میکنه!… من دیگه مستقل شدم… اصلا به چه جرئتی
همچین درخواستی رو از من میکنی؟ نمیگی یه نه میگم و خلاص… بعد آبروی
خودت و کل خاندان آریان مهرت میره زیره سوال؟!
_اگه قبول نکنی از ارث محرومی… ولی اگه قبول کنی نه تنها ارثیه ای که پدرت
نخواست رو میگیری بلکه کل سهام شرکت رو هم می زنم به نامت… علاوه بر اون نصفی که به نامت زدم!
دقیقا همون چیزیه که دنبالش بودی، نه؟!
سکوت کردم و با تردید بهش نگاهی انداختم و با خونسردی لب زدم
َ _این شد یه چیزی آقای آریانمهر! اگه میخوای عتیقه هاتو بهم بندازی و باهام معامله
کنی با دست پر بیا… من نوه خودتم! یه آریانمهر که قیمتش خیلی بالاست… درضمن،
گربه هم که محض رضای خدا موش نمیگیره به ژیلا هم یه چیزی میرسه!
_تو به اونش کاری نداشته باش… قبول میکنی یا نه؟
_من پسرت نیستم که قید مال دنیارو بزنم و یه عمر خودم رو بدبخت کنم اونم سر
عشق و عاشقی… من عین خودتم… خودت تربیتم کردی مگه نه؟!.
مطالعه بیشتر: رمان اسیر وظیفه از کورا ریلی
























