توضیحات
رمان قدیسه ی ناپاک از کوثر شاهینی فر

رمان قدیسه ی ناپاک از کوثر شاهینی فر :ساقی همسر دوم خان دهکده ای دور افتاده که به سنگسار محکومه… محکومه به خیانتی که یادش نمیاد و سردار… مردی که میخواد انتقام این خیانت رو بگیره و تا مرگ ساقی پیش میره! از طرفی برادر هووی ساقی اونو دوست داره و ساقی عاشق میشه… ما بین این دردسر های ریز و درشت …
خلاصه رمان قدیسه ی ناپاک
پرنده هم پر نمیزنه تو این کوچه عریض و این خونه رو به رویی که میگن یه زمانی خونهم بوده… جلوی این در عظیم الجثهی سیاه رنگ بی پول موندم… بی خاطره… بی فکر… پوچه پوچ… اما پر از خجالت… شرمندگی… خجالت از این خیانتی که همه خبر دارن و خودم خبر ندارم… رهام میگفت نباید بیام… اما باید میاومدم.. حقیقت تنها بودنمه.. دست برمیدارم از دست دست کردن و انگشتم رو روی زنگ میذارم… منتظر میمونم… منتظرم در باز بشه اما یکی درو باز میکنه… یه مرد کت و شلواری و اخمو که بهم زل
میزنه و تخس میپرسه: چی میخوای؟.. شک میکنم … دو دل میشم… نیم قدم عقب میرم و میپرسم: خو… خونهی سردار همین جاست؟… ـ کارتو بگو!… جواب درست و درمون نمیده.. میگم: من… من زنشم! … ابرو بالا میاندازه… داره با خودش حساب کتاب میکنه و تهش یه صدایی از داخل میاد: خسرو… خسرو چه خبره اون جا؟… مرد عقب برمیگرده و در باز میمونه… بردیا رو میبینم… اونم منو میبینه… اخم میکنه و رو به خسرو میگه: راش نده… من اما ته دلم خالی میشه… نباید منو ول کنن… بیرون کنن …
سردار گفته بود اگه باز بیام منو بیرون نمیکنه.. گفته بود بعدا پشیمون میشم.. از چی.. میخواد منو بزنه؟ … یا بهم گشنگی بده؟… بهتر از سرگردون بودنه… حداقل تا وقتی که یادم بیاد چه خبر بوده قبلا تو این زندگیه وامونده!… تا خسرو بخواد جواب بده پا تند میکنم و از جلوش رد میشم… بردیا پوفی میکشه و هنوز دوسه قدم جلو نرفتم که بازوم رو کسی نگه می داره… میشنوم: هوووش… طویلهس مگه؟… من اما نگاهم به بردیا میمونه… بغض کردهم… تصویرش تار میشه جلوی چشمام میگم: التماست کنم؟… بردیا زل میزنه به من ….
مطالعه بیشتر:رمان من سیندرلا نیستم از بانوی بارانی

































